چشم‌دوختن به تاریکی



فقط فکر نکن که جیغ خواهم کشید (فرانک بووه)

چرا فیلم میبینم؟ چند سال پیش بود که مقالهای از کنت جونز در بزرگداشت اندرو ساریس ترجمه کردم. جونز در بخشی از نوشته به گفتگویی میان خود و ساریس اشاره میکرد که تأکیدش بر هراس گذر عمر و وقتِ از دسته رفته در سینما و با فیلمهاست. آن بیرون جهان به سرعت میگذرد و ما در سالنهای تاریک با فیلمها مشغول میشویم. در این نقل قول احساس گونهای سکون، انفعال و رخوت در برابر جهان بیرون نهفته که به گمانم برای هر سینمادوستِ جدی ایدهای آشناست. نقل قول جونز اما هنوز نگاهش بر سویهی محافظهکار احساسی بزرگتر است که من سمت دیگر (و سیاسیتر) آن را بیشتر میپسندم. این سکون و انفعالِ سینمادوستانه هنوز بیشتر به انزوا و بریدن از جهان بیرون اشاره دارد. آیا فیلم پناهگاهی است برای گریز از خشونت و حتی وحشتِ جهان بزرگتر؟ آیا به سینما پناه میبریم تا رنج بیرون را فراموش کنیم؟ شاید ندانید که با پاسخی که به این سوال میدهید در واقع خود را به یک جناح فکر و نظر در مورد سینما پیوند میزنید. خط فکر محافظهکار: سینما یک محل گریز است. خط فکر رادیکال: سینما نه مکان گریز که محل تأمل و آینهای گشوده به روی جهان است. و این دومی شاید قلب همان چیزی باشد که با برخی جدلها و بحثهای موسوم به «سینهفیلی» در این چندساله به ادبیات نقد فارسی هم وارد شده است. این مقدمهی طولانی را طرح کردم که بگویم که چرا از تماشای فقط فکر نکن که جیغ خواهم کشید، اولین فیلم بلند فرانک بووه فیلمساز چهلوهشتسالهی فرانسوی، لذت بسیار بردم. آنقدر که گویی سازندهاش باشم! از باب معرفی بگویم که این فیلم، که اولین نمایشش را در جشنوارهی برلین امسال داشت، در واقع یک دفترچهی خاطرات شخصی است. دفترچهی خاطراتی که فیلمساز در چند ماه از زندگیاش (نیمهی دوم ۲۰۱۵)، در دهکدهای در نزدیکی استراسبورگ، آنهم نآنپس از جدایی شریک زندگیاش، تقریر کرده است. اما این نه یک دفترچهی خاطرات متعارف که از تکههای فیلمها شکل گرفته. فیلمهایی که بووه، این سینهفیل پیگیر و مشتاق، در آن چند ماه (روزی سه، چهار یا حتی پنج فیلم) تماشا کرده است. فیلمهایی باربط و بیربط به هم، از کلاسیکهای آشنا تا فیلمهای بهغایت مهجور، و از «جالو»های ایتالیایی تا پروپاگانداهای شوروی سابق. در صدای روی تصویر و بر روی این کولاژ تکهفیلمها، بووه روزهای خود را روایت میکند. ترکیب صدا و تصویر اگرچه بهنظر خصلتی گاه تصادفی و گاه عامدانه دارد، اما در نهایت به جرقهها و تکانههای بسیاری در قلب و ذهن تماشاگر میانجامد. روایت فیلمساز از لحظات مرگ پدرش در حال تماشای آسمان از آنِ شماستِ ژان گرمیون (که با نام زنی که خطر کرد هم شناخته میشود) غریب و تکان‌دهنده است. فقط فکر نکن که جیغ خواهم کشید همچون روایت یک انزوا و تبعید خودخواسته شروع میشود. تبعید خود به جهان تصویرها و پناهبردن به فیلمها. در شهری کوچک و در دوری از یارِ رفته. لرزان و بیاعتمادبهنفس اما همراه با گوشسپردن به گفتگوی تصویرها. بووه جایی روی تصاویری از فیلمهای کمونیستیِ شوروی سابق به یاد میآورد که چرا، بهرغم تمام بار ایدئولوژیکی که داشتند، هنوز در این تصویرها چیزهای بسیاری برای لذتبردن پیدا میکند. گونهای حساسیت و تعهد به جهان. و همین جهان بیرون است که بهتدریج از لابهلای تصویرها و تکهفیلمهای آرشیوی به درون فقط فکر نکن که جیغ خواهم کشید رسوخ میکند. در یادآوری فیلمساز از سفرهایش به پاریس و همزمانی آنها با حملههای تروریستی به پاریس در نوامبر ۲۰۱۵. حرکت‌دادن خاطرات شخصی و درونی به موازات جهان تصویرها بهتدریج به پروژهای گداری بدل میشود ــ من آن را نسخهی کوچک و جمعجور کتاب تصویر یافتم یا، دقیقتر بگویم، نسخهای شخصیشده از تمام آن تردیدها، رفتوآمدها و پرسشهایی که کتاب تصویر میان «سینما» و «جهان» طرح میکرد. «چرا فیلم میبینم؟» فیلم فرانک بووه بهزیبایی و هوشمندی بار مالیخولیایی نهفته در این پرسش را یادآوری میکند. مالیخولیایی که هر سینهفیل جدیای کمابیش، و شاید حتی ناگزیر، به آن مبتلاست. همان انزوا و تبعید خودخواسته به جهان تصویرها و همزمان اشتیاقی بیمارگون برای درگیرشدن با جهان بیرون. سودای بیمارگونِ از آنِ خود کردنِ آن همه تصویرِ گذرا و پیونددادنش با اینجا و اکنونِ خود. احساس چشمدوختن به تاریکی (با اشاره به عنوان ترانهی فوقالعادهی بانی «پرنس» بیلی که بووه فیلمش را با آن خاتمه میدهد) و تمنای گذرکردن از آن.                                

نظرات

پست‌های پرطرفدار