خوب یا بد، آن بالا نوشته شده !

انتشار ترجمه­ی خانم مینو مشیری از رمان "ژاک قضا و قدری و اربابش" نوشته­ی دنی دیدرو فیلسوف و نویسنده بزرگ عصر روشنگری یکی از وقایع خوش سال گذشته بود. رمان دیدرو اینک شاد و سرخوش پیش­ِ روی ماست. با ساختاری هنوز پس از گذشت بیش از دویست سال خلاقانه و بدیع و با لحنی شکاک و بازیگوش به بازیمان می­گیرد و در همان حال وامی­داردمان که به بسیاری از بدیهیات خودساخته نگاهی تازه بیافکنیم؛ و خواندنش برای هر خواننده­ای بی­شک تجربه­ای حیرت انگیز است.


چند نکته در باب "ژاک قضا و قدری و اربابش"


یک جابجایی
تصویری آشناست. ژاک و اربابش سوار بر اسب از دور پدیدار می­شوند (تصویری از دون کیشوت و سانچو ؟). اما اینجا چیزی آشکارا جابجا شده است: نقش ارباب و بنده. ژاک، بنده­­ای که به دلیل دهان بندی لعنتی که در کودکی­ بر دهانش بسته شده بود – و برای جبران سکوت طولانی ناشی از آن - شهوت کلام پیدا کرده است، حالا گویا دغدغه­ای جز قصه گفتن ندارد؛ و در مقابل، ارباب، گر چه او نیز هر از چندی قصه­ای می­گوید، آشکارا شهوت شنیدن قصه دارد. توان "حکایت کردن" بنده را به مرتبه­ای فراتر از اربابش رسانده است. حتی در عنوان کتاب نیز ژاک نقش محوری را از اربابش ربوده است.


روایت
در ساختار رواییِ بغایت پیچیده و خلاقانه­ای که بر بستر سفرِ بی­دلیل و بی مبدا و بی­مقصدِ ژاک و اربابش جریان می­یاید و قرار است با شرح داستان (های) عاشقانه­ی ژاک جلو رود، روایت داستان اصلی مدام به تاخیر می­افتد. داستانی آغاز می­شود؛ ادامه نمی­یاید؛ جایش را به داستانی تازه می­دهد؛ داستانها گاه به موازات یکدیگر پیش می­روند؛ گاه همدیگر را قطع می­کنند (یادآور شیطنتهای نبوغ آمیز "لارنس استرن" در "تریسترام شندی"). پیچیده­تر لحظاتی است که روایت به گونه های مختلف حقیقت داستانی را که گفته می­شود به چالش می­گیرد. این کتاب داستانِ داستانهاست. داستانی است درباره "داستان گفتن"، روایتی است درباره "روایت کردن". پرسشی است از پی رابطه "حکایت" و "حقیقت"؛ واکاویدن "بازنمایی" است.


حکایت یا حقیقت؟
روشن است که من رمان نمی نویسم، چون از ملزوماتی که رمان نویس به کار می­گیرد غافلم. کسی که نوشته مرا حقیقت بداند شاید از کسی که آن را قصه می­انگارد کمتر در اشتباه است. مرز قصه و حقیقت کجاست؟ کدام داستان راست است؟ ژاک و دیگر راویان کتاب (ارباب، خانم میزبان و مارکی دزارسی) مدعی­اند که داستان زندگی خود یا دیگران را روایت می­کنند. اینها داستانی واقعی اند یا داستانی ساخته­ی ذهن بازیگوش راویانشان؟ ارباب، تنها شخصیت بی­نام کتاب – تصویری از خواننده؟ - جایی می­گوید که داستان را دوست دارد؛ هم درس می­گیرم و هم سرگرم می­شوم؛ و حتی شنیدن داستان بد را ترجیح می­دهد به اینکه اصلا چیزی نشنود. راوی اصلی و ناپیدای کتاب جایی از خواننده گلایه می­کند که شما داستان فرمانده ژاک را قصه تلقی می­کنید در حالیکه من نیز خود آن را شنیده­ام و در حقیقتش تردیدی ندارم. ولی راوی بارها نشان داده است که تا چه اندازه می­تواند مکار باشد: خواننده­ی عزیز می­بینید که راهش را خوب بلدم و برایم کاری ندارد شما را یک سال، دو سال، سه سال منتظر داستان عشقهای ژاک بگذارم، ژاک و اربابش را نیز از هم جدا کنم و هریک را به دنبال ماجراهایی که دلم بخواهد بفرستم. ... راستی که قصه گفتن چه آسان است!


قضا و قدر
مضمون "قضا و قدر" و باور به آن در کنار "قصه­گویی" نقشی محوری در داستان دارد. ژاک می­گوید هر چه روی می­دهد خوب یا بد توسط نویسنده طومار اعظم آن بالا نوشته شده ! براستی این اعتقاد ژاک ساده­دل داستان ماست یا یازی دیگری از ژاک قصه گوی چیره­دست؟ قصه­گویی­ که وعده­ی روایت داستان (های) عاشقانه­ی را می­دهد، موقعیتها را می­چیند و درست در لحظه برآوردن انتظار، مکارانه به خواننده می­گوید که هنوز به داستان عاشقانه­اش نرسیده است. بعضی جاها هم که ژاک می­خواهد داستان عاشقانه­اش را بگوید (یا وانمود می­کند یا گمان می­بریم که می­خواهد بگوید) راوی چیره­دست­تر دیگری ایستاده بر فراز ژاک، خواننده را به بازی می­گیرد! ("ژاک قضا و قدری و اربابش" را می­توان داستان انتظاراتی که به جا آورده نمی­شوند نیز خواند). چون کسی نمی­داند آن بالا چه نوشته­اند، پس نمی داند چه می خواهد یا چه باید بکند، در نتیجه دنبال هوسش می­رود و اسمش را می­گذارد عقل، در صورتی که عقل همیشه چیزی نیست جز هوس خطرناکی که گاهی به خیر می­کشد و گاهی به شر. ولی روایت در مقابل مضمون "قضا و قدر" نیز بازیگوشانه عمل می­کند؛ جایی که حقیقت و حکایت مرزی ندارند، جایی که ساختار پیچیده و سیال اثر امکان یقین و اعتماد را ناممکن می­کند، رمان همان قدر می­تواند در همدلی با گفته­ی ژاک باشد که در مقابل هجو آن.


"تریسترام شندی" و تاریخ
در شکل­گیری کتاب دیدرو نمی­توان از نقشی کلیدی که "تریسترام شندی" رمان جاودان "لارنس استرن" دارد چشم پوشید. دیدرو حتی آشکارا به کتاب استرن ادای دین می­کند البته ادای دینی "ژاک قضا و قدری ..." وار ! دیدرو در چند صفحه پایانی کتاب بخشی از رمان "تریسترام شندی" را می­آورد و یکی از نسخه­نویسان کتاب را متهم می­کند که این بخش را عینا از کتاب "استرن" رونویسی کرده است!

"ژاک قضا و قدری ..." و "تریسترام شندی" همچنان زنده­اند و دست­نیافتنی و در کار شگفت زده کردن خوانندگانشان. خواندن این هر دو تصور غالب شکل گرفته­ی ما از تاریخ رمان را به پرسش گرفته ویران می­کند. چه غافلگیر کننده است مواجهه با این نکته که بدیع­ترین و مدرن­ترین استراتژی­های قصه­گویی که گمان می­بردیم از دل ویران کردن روایتهای کلاسیک سر بر آورده­اند سالها قبل، بسیار پیش از آن که داستانگویی کلاسیک به کمال خود برسد در رمانهای استرن و دیدرو تجربه شده بودند. گویا حالا شکاکیت رخنه کرده در اعماق بازیگوشی­ها و شیطنتهای این دو از مضامین درون داستانهاشان فراتر رفته که سالها پس از آفرینششان جهان بیرون پس از خود را نیز در ­برمی­گیرد: مگر نه که "تاریخ رمان" نیز حکایتی است درباره تاریخ "حکایتها" ! "ژاک ..." و "تریسترام شندی" با تاریخ پس از خود هم شوخی می­کنند ! "هنر، "آفرینش" و "خلاقیت" تصور ما را از گسترش خطی تاریخ به پرسش می­گیرند!

نظرات

  1. کتاب را تازه گرفته ام.هنوز فرصت خواندنش نشده.بی شک عالی است.همین روز ها خواندنش را شروع می کنم
    درباره ی هفت.غم تازه ای نیست.مدت هاست که به بسته شدن ها عادت کرده ایم.اما از چنین ماهنامه ای دور از انتظار بود.
    در این مملکت هیچ چیز از روی نظم و یا حساب و کتاب نیست.اینکه روزی گیر می دهند و روزی ازاد می گذارند کاملا بر می گردد به شانس.همین ترجمه ی ژاک قضا و قدری و اربابش کاملا شانسی است.چیزی که احتمالا از زیر دستشان در رفته.درست است که نخواندمش اما اشناییم با این کتاب و مخصوصا این نویسنده چنین برداشتی را به من می دهد.و هچنین گفته های دوستان اهل ادب.

    پاسخحذف

پست کردن نظر

پست‌های پرطرفدار