خانه را کی ترک میکنیم؟
خانه را کی ترک میکنیم؟
تجربۀ تماشای
خانۀ جنگلی
در سالن سینما
نوشتۀ وحید
مرتضوی
خانۀ جنگلیِ (1971)
موریس پیالا را
چند سال پیش، آنگونه که ساخته شده بود، بهصورت یک سریال هفتقسمتی در خانه دیده
بودم. این بار فرصتی دست داد تا آن را در سالن سینما، یکنفس و بهصورت فیلمی ششونیمساعته
ببینم. آیا سریال تغییر کرده بود؟ هم آری، هم نه. خود اثر همان بود، اما تداوم
تماشا چیزهایی را آشکار میکرد که در تجربهٔ اپیزودیک، حتی اگر قسمتها را پشت سر
هم هم ببینیم، کمتر به چشم میآیند.
پیالا از همان
نخستین نمای اپیزود اول، ما را در دهکده مستقر میکند. اقامت طولانی در آن، همراه
سه پسربچۀ پاریسی که در روزهای جنگ جهانی اول به خانوادهای روستایی سپرده شدهاند،
در سالن سینما وزن دیگری پیدا میکند؛ همانطور که ترک دهکده در پایان اپیزودهای
ششم و هفتم، تأثیری میگذارد که در تماشای جداگانهٔ قسمتها هرگز با چنین شدت و
وضوحی احساس نمیشود.
دو بار در خانۀ
جنگلی، همراه اِروه، یکی از آن سه پسربچه، خانه و دهکده را ترک میکنیم. بار
نخست در پایان اپیزود ششم؛ وقتی دو پسر دیگر رفتهاند و اِروه همراه پدرش به پاریس
بازمیگردد. پس از نزدیک به شش ساعت، همهچیز شبیه پایان است. اما پیالا هنوز تمام
نکرده است. چرا؟
زیرا در حقیقت
هنوز خانۀ جنگلی را ترک نکردهایم. حتی اگر همراه اِروه در پاریس باشیم. زندگی
تازه در کنار پدر و نامادری نه رویایی است و نه تحملناپذیر؛ نه پاریس جهنم است و
نه دهکده بهشت. پیالا، در دل سختی و خشونت، همیشه چشمانی برای لحظههای کوچک مهر و
شفقت دارد. اما برای اِروه، آنگونه که خود به مارکی، که بهنوعی ارباب دهکده نیز
هست، میگوید، چیزی در آنجا باقی مانده است.
اپیزود آخر چیزی
جز بازگشت به همان خانۀ جنگلی نیست؛ نه برای افزودن رویدادی تازه، بلکه برای کامل
کردن وداع. اِروه بازمیگردد تا زن خانه را، این فیگور مادرانهای را که هرگز
مادرش نبوده، برای آخرین بار ببیند. تنها پس از این دیدار است که خروج ممکن میشود؛
خروجی که دیگر ترک یک مکان نیست، بلکه وداع با کودکی است. خانۀ جنگلی، در
اینجا، بیش از آنکه یک مکان باشد، نام دیگر کودکی است؛ هرچند میدانم چنین خوانش
مضمونیای از فیلمسازی چون پیالا، که بیش از هر چیز به حضور فیزیکی جهان ایمان
دارد، شاید خود نوعی خطاست. پیالا نه فیلمساز مضمون، که فیلمساز حضور است.
در این نمایش
ممتد، تاثیر این بازگشت را عمیقتر یافتم. نه، سریال تغییر نکرده بود؛ اما شش ساعت
همنشینی بیوقفه با اِروه و دو پسربچۀ دیگر، تداومی ساخته بود که جدایی و بازگشت
را تاثیرگذارتر میکرد. شاید پیالا همیشه چنین تداومی را در ذهن داشت، اما همزمان
ناچار بود آن را در قالب یک سریال هفتقسمتی بسپارد.
خانۀ جنگلی در تداوم طولانیاش، حسوحال
رنواریاش را بیش از هر اثر دیگری از پیالا آشکار میکند. صفت «رنواریترین» برای
این تجربۀ پیالا گزافه نیست. البته نه فقط چون اینجا هم خرگوشها شکار میشوند؛
خرگوشهایی که مرا، شیفتۀ رنوار، بیاختیار با لبخندی به یاد شکار معروف قاعدۀ بازی میاندازند. بلکه بیش
از هر چیز در تعادلی که میان جهانهای ناهمگون برقرار میکند. همانگونه که قاعدۀ
بازی مدام میان اشراف و خدمتکاران، طبقۀ بالای خانه و زیرزمین، شکار و جشن،
بازی و مرگ در رفتوآمد است، خانۀ جنگلی نیز پیوسته میان شهریها و روستاییها،
کودکان و بزرگسالان، خشونت و شفقت، بیپناهی و امنیت در نوسان است، بیآنکه هیچیک
بر دیگری غالب شود.
اما شاید رنواریترین
کیفیت فیلم، نه در این تقارنها، که در بخشندگی بیپایانش باشد؛ در حس زندگیای که
بهآرامی ساخته میشود. تداوم نمایش، این کیفیت را آشکارتر میکند. پیالا، که چند
سال پیشتر، در کودکی عریان، با کاتهای ناگهانی و پرشهای
زمانی تجربۀ کودکی را گسسته و ناشناختنی ترسیم کرده بود، اینجا برعکس، به تداوم
حضور و امتداد تجربه اعتماد میکند. غذا خوردنها. قهر کردنها. آشتیها. پیادهرویها.
بازیها. سکوتها. و همیشه چیزی برخلاف انتظار از دل هر صحنه بیرون میجهد: خشونتی
در دل آرامش، یا محبتی ناگهانی در دل بیرحمی.
حتی برای دو
مادر شهری نیز در جهان پیالا فرصتی برای سرخوشی هست. نامهای که خبر آمدنشان را میداد
هرگز به دست پیرمرد و پیرزن نرسیده است. آنها برای دیدن بچهها آمدهاند، اما بچهها
همراه میزبانان پیرشان به پیکنیک رفتهاند. زنها در ایستگاه قطار منتظر میمانند،
خشمگین میشوند، مسیر طولانی ایستگاه تا خانه را پیاده طی میکنند، خسته میشوند،
میوه و سبزیهای تازه را از باغ میچینند و میچشند، از چاه آب میکشند و بعد، بیمقدمه،
خودشان را وزن میکنند؛ بر سر اینکه کدامیک سبکتر است به بحث میافتند و حتی در
این وزنکشی هم تقلب میکنند. تجربهای موازی که در تعادلی شکننده، کنار رهایی
کودکان در طبیعت قرار میگیرد. شاید بیش از هر فیلم دیگر پیالا، در این سریال برای
همه جایی هست.
و در میان این
جهان، اِروه قلب پنهان سریال است؛ کودکی بیمادر که پیالا در تنهاییاش هم خشونت
بیاختیار جهان را میبیند و هم عطش کودکانهاش را برای مهر. وقتی با حسرت به نامههای
مادران دو پسر دیگر نگاه میکند، جعبهٔ شکلات کودک دیگری را در کالسکه با خشم به
زمین میکوبد، یا از سر انتقام نامههای مادرها را پاره و زیر بوتهها پنهان میکند،
دوربین پیالا هرگز او را قضاوت نمیکند. او فقط کودکی را نشان میدهد که هنوز جهان
را نمیشناسد؛ جهانی که با همهٔ خشونت و بخشندگیاش بر او فرود میآید.
شاید به همین
دلیل، پیالا ادامه میدهد. یک اپیزود دیگر. تا پایان واقعی را به تماشا بنشینیم.
شاید خانه را تازه آنوقت ترک میکنیم که دیگر بازگشتی در کار نباشد.

نظرات
ارسال یک نظر