سلام بر مریم
فیلمکردن
جهان، فیلمکردن معجزه
بازبینی سلام بر مریم (ژان-لوک
گدار)
نوشتۀ وحید
مرتضوی
هر بازبینی
فیلمی از گدار دهۀ هشتاد برایم یادآوری میکند که شاید این سرحالترین و خلاقترین
دورۀ کارنامۀ او باشد. گداری که پس از یک دهه «فیلمسازی سیاسی»، دوباره به خود
سینما بازمیگردد؛ نه با بازگشتی موجنویی، بلکه با شکافتن سینما به ابتداییترین
عناصرش: تصویر، صدا، فاصله، برش، نگاه؛ و سپس ساختن دوبارۀ آنها در کنار هم. هر
فیلم تازه انگار همان پرسش قدیمی را به شکلی تازه پیش میکشد: سینما چیست؟ یا دقیقتر،
سینما چگونه سینما میشود؟
در سلام بر مریم این پرسش از دل رویارویی سینما با امر دستنیافتنی سر برمیآورد: سینما
چگونه میتواند معجزه را فیلم کند؟ اصلا میتواند؟ نه فقط قصۀ آن را روایت کند،
بلکه تجربهاش را بسازد؟ اگر معجزه همان باردار شدن مریم است، پرسش گدار این است
که سینما با چه امکاناتی میتواند امر دستنیافتنی را به تصویر بیاورد.
گدار با چنین
پرسشی از راهی غیرمنتظره پیش میرود. فیلم، برخلاف آنچه عنوان و طرح اولیهاش وعده
میدهد، یکی از فیزیکیترین آثار اوست. از نخستین نمای دریای آرام تا تصویر ماه در
غروب؛ از چهچهۀ پرندگان بر تصویر تا صدای باد و امواج، حرکت برگ درختان، نور،
پوست، دویدن هنگام بازی بسکتبال، صدای نفسکشیدن و مکثهای ممتد دوربین بر بدن
شخصیتها؛ همهچیز با سماجتی کمنظیر بر حضور جهان مادی تاکید میکند. گدارِ متاخر
همیشه دلبستۀ جهان محسوس است، حتی در انتزاعیترین لحظههایش، اما بهندرت این
عناصر را با چنین نظمی کنار هم چیده است. شاید چون اینجا خودِ جهان فیزیکی، بهمثابه
مکان وقوع معجزه، موضوع پرسش اوست.
برای گدار، فیلمکردن
معجزه، این رخداد غیرمادی، در درجۀ نخست فیلمکردن جهان مادی است.
ماری نیز دختری
کاملا امروزی است که معجزه را پیش از هر چیز در بدنش تجربه میکند. در پمپبنزین
پدرش کار میکند، بسکتبال بازی میکند و با دوستپسرش رابطۀ فیزیکی ندارد. چگونه
ممکن است در بدنی که از آنِ اوست چیزی توضیحناپذیر رخ داده باشد؟ همانگونه که او
میکوشد آنچه را در بدنش رخ داده بفهمد، گدار نیز میکوشد با سینما امر دستنیافتنی
را لمس کند. سینما، این هنر ثبت جهان مادی، چگونه میتواند معجزه را فیلم کند؟
گدار و ماری هر دو با یک پرسش درگیرند: چگونه میتوان چیزی را فهمید که از فهم میگریزد؟
شاید به همین
دلیل، فیلم نه دربارۀ ایمان یا حتی یک رخداد مذهبی، بلکه دربارۀ امکان اندیشیدن به
معجزه در جهان امروز است: اندیشیدنی از دل سینما، درون رسانهای مادی، دربارۀ امری
نامادی.
گدار با صبوری
ماری را از کودکی تا جوانی دنبال میکند: رقص و بازیهای کودکی، بزرگشدن، و دویدن
در زمین بسکتبال. حرکت، کنش و فیزیک، قابهای فیلم را پر میکنند.
و چه پایان شگفتانگیزی برای این مسیر. گدار به ماری که پشت فرمان اتومبیل نشسته زل میزند. ماری لبهایش را رژ میزند؛ گویی سرانجام بدنش را دوباره کشف کرده است، بدنی که رد خود را بر روح گذاشته است. دیگر نمیخواهد باکره بماند. نمای پایانی، تصویری سراپا اروتیک از لبهای زنانه است؛ یکی از عجیبترین پایانهای گدار، بیهیچ فاصله یا معنای کنایی: مستقیم. گویی پس از تجربۀ معجزه، اکنون نوبت زندگی، میل و تن است. معجزه رخ داده است؛ و گدار، نه با اثبات آن، بلکه با فیلمکردن جهان مادیای که معجزه در آن رخ داده، تا آستانۀ امر فهمناپذیر پیش میرود.

نظرات
ارسال یک نظر