هنرپیشه‌ای بی‌سینما


هنرپیشه‌ای بی‌سینما

بازبینی هنرپیشه و مادر به یاد اکبر عبدی

نوشتۀ وحید مرتضوی

 

بازبینی هم‌زمان هنرپیشه و مادر، بهترین بهانه برای تماشای دوبارۀ اکبر عبدی است. نه برای سوگواری. برای فهمیدن اینکه سینمای ایران با چنین بازیگری چه کرد. و یا اصلا چه می‌توانست بکند.

هنرپیشه از آن فیلم‌هایی است که غربی‌ها star vehicle می‌نامند؛ فیلمی که برای نمایش یک بازیگر ساخته می‌شود. ویترینی از عبدی است: عبدی در چندین چهره، چندین نقش، چندین بدن. فاصلۀ بازیگر و نقش تقریبا از میان برداشته می‌شود. عبدیِ بیرون فیلم، چندان دور از عبدیِ درون فیلم نیست؛ بازیگری که برای پول، هر نقشی را می‌پذیرد.

اما درست همین‌جا فیلم به بن‌بست می‌رسد.

چرا این مرد به هر نقشی تن می‌دهد؟ چون همسرش دیوانه است. چون بچه‌دار نمی‌شوند. چون زن، خرج روی دست شوهرش می‌گذارد. اما او مردی عاشق همسر و عاشق هنرش می‌ماند. معضل هنرپیشه ناگهان به مسئله‌ای ساده فروکاسته می‌شود. فیلم هیچ دلیل دیگری برای این بن‌بست هنری عرضه نمی‌کند؛ نه تناقض‌های ستاره بودن، نه کشمکش‌های درونی او، نه حتی وسوسۀ زندگی دیگر یا عشق دیگر. ملودرام زناشویی به یک ایدۀ ساده و نحیف تقلیل می‌یابد. زنی که نمی‌فهمد، نمی‌تواند، نمی‌زاید.

فیلم از همان ابتدا نمی‌تواند زن و مردی را در کنار هم، در یک قاب، بسازد؛ به عنوان دو آدم، با سادگی‌ها و پیچیدگی‌هایشان.

و این همان معضل دیرپای سینمای ایران است. از فیلم‌های تجاری تا روشنفکرانه. ستاره‌های مردش عمدتا کامل شکل نگرفتند، چون زن‌های روبه‌رویشان هرگز کامل شکل نگرفتند. شخصیت در خلا ساخته نمی‌شود؛ در بده‌بستان دو نفر ساخته می‌شود.

از گدار تقلید کنیم و بگوییم برای ساختن یک فیلم، یک دوربین، یک مرد و یک زن کافی است. این روزها مد روز است که همه از غیبت ژانر در سینمای ایران بنویسند. اما اگر کسی بخواهد معضل ژانر در سینمای ایران را بفهمد، کافی است کمدی‌ها و ملودرام‌های سادۀ هالیوود دهۀ سی و چهل را دوباره ببیند. خیلی وقت‌ها هنر فقط نگاه کردن به یک زن و مرد است. ساختن آن دو، هم‌زمان، در کنار هم است.

به همین دلیل، امروز هنرپیشه بیش از آنکه فیلمی دربارۀ اکبر عبدی باشد، فیلمی دربارۀ ناتوانی سینمای ایران در نگاه کردن به اوست. عبدی به عنوان هنرپیشه که بود و معضلش چه بود؟ نه، اشتباه نخوانید، عبدی در هنرپیشه خیلی خوب است؛ تقریبا در هر صحنه. اما فیلم هرگز از مجموعه‌ای از تیپ‌ها، چهره‌ها و نقش‌هایی که عبدی به عهده می‌گیرد فراتر نمی‌رود. فیلم نمی‌تواند به او نگاه کند، چون پیشاپیش نتوانسته است زن روبه‌روی او را درست ببیند.

و او در پایان هنرپیشه بازیگری ماند که از فیلمش بزرگ‌تر بود، اما کوچکی فیلم، او را هم در نهایت کوچک کرد.

اگر مخملباف نمی‌تواند دو کاراکتر زن و مردش را کنار هم بنشاند و به آن دو درست نگاه کند، علی حاتمی در مادر اصلا از این معضل فرار می‌کند؛ شاید آگاهانه و شاید ناآگاهانه. اینجا دیگر قرار نیست دو کاراکتر در کنار هم قرار بگیرند. علی حاتمی فیلمش را همچون تابلوهای جداگانه می‌سازد. هر شخصیت، گویی وادی مستقل و جهانی جداگانه است. هر کاراکتر تابلوی ساکن خودش را دارد و گویی درون آن زندگی می‌کند. بعضی از این تابلوها ساده‌اند و حتی زشت (محمدعلی کشاورز)، بعضی ساده‌اند و سانتی‌مانتال (امین تارخ)، بعضی حتی ساده و کاریکاتوری (جمشید هاشم‌پور).

اما دو کاراکتر دیگر هم هستند که در تابلوهایشان از قاب خود بیرون می‌زنند: عبدی و فریماه فرجامی. زخم‌های جداگانۀ آن‌ها، ناگهان، در یک صحنه به هم می‌رسد. دو تک‌گویی، بی‌آنکه فیلم انتظارش را داشته باشد، به یک دوئت بدل می‌شوند.

اکبر عبدی و فریماه فرجامی خاطرۀ پدر را بازی می‌کنند. روی تخت می‌نشینند و آن را به اتومبیلی خیالی بدل می‌کنند: عبدی در جلو، پشت فرمان، و فرجامی در صندلی عقب. عبدی، پدر می‌شود و فرجامی، کودکیِ خود. بازی‌شان کودکانه است، اما هذیانی؛ بازی دو کودکی که هیچ‌گاه بزرگ نشده‌اند و حالا با زنده‌کردن خاطرۀ پدر، گذشته را به اکنون احضار می‌کنند. گویی خودِ فیلم به ماشین زمان بدل و عبدی رانندۀ آن شده است. شاید زیباترین لحظۀ بازیگری عبدی همین‌جا باشد. نه به خاطر نمایش مهارت. نه به خاطر تغییر چهره. نه به خاطر تیپ غریبی که می‌سازد. او، این‌بار، زخم‌های حاصل از فقدان را بازی می‌کند.

در فیلمی که یکسره به پیشواز مرگ مادر و بزرگداشت آیین مرگ می‌رود، دوئت فرجامی و عبدی ناگهان چهرۀ دیگری از مرگ را آشکار می‌کند: ویرانگری آن. فیلم حاتمی به ضد خودش بدل می‌شود. فیلم از ستایش مرگ می‌گوید و این سکانس از ویرانگری مرگ؛ از زخم‌هایی که بر زندگان می‌گذارد. گذشته به یکباره هجوم می‌آورد و اکنون را تسخیر می‌کند؛ ولی نه، اصلا هیچ‌گاه رهایش نکرده بود. عبدی، در کنار فرجامی، چهرۀ همین گذشتۀ ویرانگر است.

حالا که به کارنامهٔ او نگاه می‌کنیم، فیلم‌های بسیار کمی چنین لحظه‌هایی را در برابرش گذاشتند.

نظرات

پست‌های پرطرفدار